من سٍحر نمیدانم. من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین گستراندم
گفتی زمستان شده ای و من دلم به حالت سوخت و روحم را که بزرگ
بود و سنگین مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم تا تو داغ
شدی من سٍحر نمیدانم. نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس
تو می تپیدگفتم دوستت میدارم و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش
ایستاد.گفتم نکند تو را کشته باشم؟نکند من مرده باشم؟پس روحم را از روی
تو برچیدم.اما تو نبودی. غیب شده بودی. گفتم که سٍحر نمی دانم.
(نویسنده دوست داشتنی ام مصطفی مستور)


