تبليغاتX
آواز شبانه برای کوچه ها - دنیای زشت امروز و دنیای زیبای دیروز

پدرم در مرادآباد به دنیا آمد در مراد آباد مرد

اما هرگز ندید چطور در دانسینگ ها چراغها

رقص نور میکنند مردان و زنان در هم وول میخورند

پدرم مرد و چشمش به پرده سینما نیفتاد ویدیو ندید

شوی مایکل تماشا نکرد پدرم مرد اما هرگز مشروب

نخورد پدرم مرد اما هیچ وقت دسر غذاش کافه گلاسه

و کرم کارامل نبود فقط دو دانه خرما بود. تا باران

ببارد، پدرم چشمش به آسمان بود بعد که میبارید دایم

خیره به زمین بود تا سبزه ها سر بر آورند پدرم ادوکلن

مصرف نمیکرد اما همیشه یک شاخه نرگس وحشی

توی سجاده اش بود که در سجده از بوی آن مست میشد

وقتی گفتم عاشق شدم هیچ نگفت پدرم هیچ وقت عاشق

نشد حتی عاشق مادرم نبود اما او را خیلی دوست داشت

وقتی مادرم خانه ی عالیه خانم روضه میرفت پدرم

مثل گنجشکی که جوجه اش را با گلوله زده باشند بال بال

میزد کلافه بود تا مادرم برگردد. 


(استاد مستور)

+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 11:54 توسط آرامه |