عصری تابستانی که صبح آن با حافظ شروع شد.
گفتم: من امشب هفت ساله شدم.
گفتی: لحظه ی قشنگ عزیمت...بر تو خوش بابایی
گفتم:نگاه و نفس تو مرا با خود می برد...دخترم
گفتی:دل را از آواز عشق سرریز کن تا ببینی که...
گفتم:که همه دنیا کف دستی بیش نیست
گفتی:و انسان همیشه رفیق اندوه نیست
روزهای قشنگ هم هست ای خوب من
گفتم:به جان تو که از همین عصرهای قشنگ
تابستانی، تنها دلی عاشق به عشق تو مانده است
گفتی:پس از لبخنده و مهر،
از عشق و مهربانی بگو ...بابایی
گفتم:اگر از عمرم دمی مانده باشد و آنی
آن، آن هم از آن تو جون بابایی
...
و شب آمد
شبی که سهم من بود از روزگار
(خسرو شکیبایی)


